بهاره و هدیه ...کمی هم رضا و لاله
راستش دیدن عکس لبخند خانوم بهاره رهنما (که افتخار دیدن ایشان از نزدیک به لطف خدا نصیب من هم شده است) روی جلد مجله تناسب اندام و تندرستی ،در حالی که دهان غنچه ای خود را باز کرده و دندان های کرسی شان را به مخالفان نشان میدهند ،سبب انبساط خاطر نگارنده این رقوم شد.
آستانه تحمل ایشان در برخورد با منتقدین،دوباره به همه ثابتکرد که هر وقت تصور کردید علی آباد شهری شده،مطمئن باشید که همان ده هم نیست .
رضا کیانیان و لاله اسکندری و حامد بهداد هم بخت خود را در این شهر آزمودند و موفق هم بودند .حال اگر هدیه تهرانی از دولت فخیمه وام می گیرد و عکسش با رحیم مشایی زینت آرای روزنامه ها می شود،به گردن کسی نیست .
اینجانب شخصا علیرغم انتساب به جرگه هنرمندان و روشنفکران ایران زمین ،عکس خود با سید محمد خاتمی را قاب کرده ،قاطی سایر تزیینات اتاقم به رخ دوستان می کشم .در نتیجه : بشر ضعیف استو محتاج خود نمایی و چه چیزی بهتر از داشتن عکسی از هدیه تهرانی در کنار آیینه سنگی خریداری شده از جمعه بازار ؟!
حکایت کنند که زنی رفت کتاب بخرد .به فروشنده اصرار کرد که کتاب کوچه را به دهخدا ترجیح می دهد .فروشنده که سوال کرد چرا ؟ جواب داد :چون به رنگ دکور و کریستال ها بیشتر میاد اون هم به خاطر جلد ارغوانی اش !
حالا حکایت ماست .برند هدیه تهرانی فعلا پر رونق است .پس باید محصول را داد بیرون .حالا می خواهد عکس باشد یا خمیر دندان...
شب
شد باز من به ترانه ای دل سپرم ؟
وقتی فریاد ها
همه حبس در گلو
نیمه شبان
در آسمان جاریست ؟
ما نیز مردمی هستیم یا حامد حبیبی در گذر زمان
حامد را کسی به اندازه من نمی شناسد .این تنها چیزی است که در زندگی از آن مطمئنم .وقتی حامد از مردم بدوبیراه می شنود ،من دیوانه می شوم .نه به این خاطر که ٢۴ سال از ٣٠ سال زندگی مان را با هم بودیم .مدرسه رفتیم،فوتبال بازی کردیم،کتاب خواندیم،بزرگ شدیم،عاشق شدیم و راهمان از هم جدا شد ،نه .به این دلیل که حامد برازنده ترین روشنفکری است که من می شناسم .
از آن تابستانی که من و حامد کتابهای کتابخانه مان را با هم عوض کردیم نزدیک به ٢٠ سال می گذرد .من شیفته و مفتون احمد شاملو بودم که هر هفته به خانه ما می آمد و حلقه یارانش نیز با او بودند از محمود دولت آبادی و جواد مجابی بگیر تا شادروان علیرضا اسپهبد .
بی وقفه کتاب می خواندیم و در تکاپو بودیم .زمانی که وارد مدرسه راهنمایی شدیم آنقدر اختلاف سطح سوادمان با دیگران بالا بود که حتی خودمان را هم آزار می داد .
نوجوانی که کتاب هفته بخواند،شیفته سالینجر باشد و با شازده کوچولو انس گرفته باشد ، چگونه می تواند مثل بقیه باشد ؟ و حامد همه اینها بود .
حامد باهوش بود و آماده درخشیدن .همیشه بهترین شاگرد کلاس بود و از من که نزدیک ترین دوستش بودم همیشه در درس برتر . همان وقت ها بود که آرام آرام شروع کردیم به نوشتن .داستان های کوتاه و شعر .سرگشته بودیم و می نوشتیم .حامد پی اش را گرفت .در کارش مصمم بود و ادامه داد .
وارد البرز شدیم .من و حامد که غره بودیم به سواد و معلوماتمان، به ناگاه ذوب شدیم در آن حجم عظیم آدم ها .از آیدین احمدی نژاد که برایمان استاد موسیقی بود تا بهنام اشرفی که در ادبیات و سینما بی مانند و صاحب نظر .
حامد اما ادامه می داد : شعر ،داستان کوتاه،فیلمنامه و هر آنچه که او را به دغدغه هایش پیوند می زد .روزی نبود که در گروههای کوچک البرز بحث های هنری نشود و ما چیزی یاد نگیریم . کم کم شروع کرده بود به مرتب کردن کارهایش و ما البرز را با شکوه بی پایانش ترک کردیم .
حامد رفت به دانشگاه صنعتی شریف .جایی که راهمان از هم جدا شد .به انجمن سینمای جوان رفت و مدتی آنجا بود .با همدیگر فیلمی ساختیم درباره کنکور .با دوربینی که یک روزه به امانت گرفته بود ! پشت دوربین جدی بود و سختگیر ،درست مثل کوبریک ! در همان دوران نقدی نوشت پرطمطراق بر فیلم : گام معلق لک لک .نقدش در مجله فیلم چاپ شد و این سرآغاز انتشار کارهایش بود .
دانشگاه تمام و شد و حامد همچنان بی وقفه کار می کرد و می نوشت و یک آن از خواندن نیز غافل نمی شد . دو فیلم کوتاه دیگر ساخت با نامهای سونامی و ورطه .که اسم این وبلاگ هم خاطره ای است از آن فیلم .
شعرهایش را ویرایش کرده بود ،داستان هایش را هم .
شبی که من خسته و درمانده به خانه اش آمدم که چندروزی بمانم ، وبلاگ ورطه را با هم ساختیم و حامد شد یک بلاگر .اکنون تریبونی بود برای شنیدنش و خواندنش.
حامد آدم خاصی است .شروع وبلاگ نویسی اش بسیار پرتنش بود .درگیری ادبی و لفظی با پدرام رضایی زاده -که دوست خوب ماست- نقطه عطف آغاز کار بود .
حامد پرسه را چاپ کرد .شعرهایی که خواندنی بودند و ملموس و خیلی ها دوستش داشتند و حسش کردند .چون واقعی بود .چون درد چند ساله نسل ما در آن نهفته بود و چون کار حامد بود !
ماه و مس بعد از پرسه رسید . سروصدای زیادی کرد .چند جایزه گرفت و در چند تای دیگر نیز نامزد دریافت بهترین کتاب اول شد .درخشید و برد ولی حامد هنوز همان بود : خاص و پر دغدغه .جایزه او را ارضا نمی کرد .
ورطه وبلاگ نامداری شده است .معروف و پرخواننده و به همین میزان نیز پر خطر و پر هیاهو .
حامد مطلبی نوشت درباره مراسم تشییع خسرو شکیبایی .نه توهینی بود به او و نه به دیگری .طنز زشتی ها را می نمایاند و زشتکاران را رسوا می کند .طنز تلخ است و گزنده و نه توهین آموز. من و حامد با هامون بزرگ شدیم ،بالیدیم ،از حمید هامون الگو گرفتیم ، تقلیدش کردیم و با او ماندیم .تا آخر.
***
حامد می تواند ننویسد و در وبلاگ نگذارد ،درست مثل سال های پیش . از این بابت من خوشحال می شوم زیرا در معرض فحش و ناسزانیست .اما دیگرانی از لذت خواندن دستنوشته هایش محروم می شوند .
من شاهد کامنت های خوانندگان ورطه در این چند روز بودم و افسوس خوردم از این همه فقرشعور و فرهنگ و از توهین های ناروا به حامد .
حامد برای من یعنی نماینده نسل نو ادبیات و پیش از آن دوستی که هرگز تنها یک دوست نبود : آموزگاری جوان .
هایکو خراسانی
داغی گونه ام , نبض شقیقه ام
و این هماره پیچش روده ام
این که چقدر..... بیهوده ام
یادگار آن سال پر از سوز و آه و امید و عشق بود
که به هررستی....تمبید.
جشنواره فیلم استانی ( از پرواز چقوک تا فرود قمه )
از آنجایی که تب جشنواره فیلم فجر شدیدا بالا گرفته است و در این میان کمبود فرهنگ های فولکولور استانی به شدت احساس می گردد . تصمیم گرفتیم تا کاندیداهای جشنواره های محلی را اعلام نماییم .
جشنواره فیلم خراسان ( چقوک مفرغی)
الف) فیلم های معناگرا
۱. همیشه پای یک خراسانی در میان است
۲. Emam reza in love
۳. زنده باد ابومسلم!
۴. محرمانه قدمگاه
۵. خانواده دکتر شریعتی
***
ب) فیلم های حماسی
۱.برفهای بینالود
۲.مشهدی از قفس پرید
۳.هفت سال در شاندیز
۴.تنها در حرم
۵.فلکه ها برای که باز می شوند؟
***
ج) فیلم های هنری
۱. پرواز بر فراز آشیانه موسی کو تقی
۲.تاجر نیشابوری
۳. کشتن مرغ رضوی
۴. آسمان زعفرانی
۵.Scent of Sabzevari
جشنواره فیلم درخونگاه ( قمه ی مرمری)
الف) فیلم های معناگرا
۱. خفت گیری اقلیت
۲. روزی روزگاری سنگلج
۳. شبی با رمضون یخی
۴. خانه شعبون کجاست؟
۵. خربوزه کوکی
***
ب) فیلم های اجتماعی
۱. دیشب باباتو دیدم, طیب!
۲. Enemy at the Darwazeh Doolab
۳. کنتسی از شکوفه نو
۴. صورت سالکی
۵. من پری بلنده, ۱۴ سال دادم !
***
ج) فیلم های هنری
۱.سینما لاله زاریزو
۲.مالخر درایو
۳. بوی پیراهن آفت
۴. رویای نیمه شب فرحزاد
۵.اینک شمس العماره !
پارس و يهود ( دشمنی يا همزيستی)
فیلم ۳۰۰ و نمایش آن در سرتاسر دنیا همه ايرانيان وطن دوست را به خشم آورد (مشابه جریان فیلم اسکندر یا اقدام مجله نشنال جئوگرافیک درباره اسم جعلی خلیج عربی) و در این رهگذر نقد های فراوانی نیز در اثبات ساختگی بودن آن نوشته شد
در محفلی صحبت بود که آقا شما فیلم شبی با پادشاه را ببینید تا تصویر واقعی ایرانیان و خشایارشاه را مشاهده کنید و بفهمید که این گونه نیست که در فیلم ۳۰۰ سیاه نمایی شده بود.
من نیز به عنوان یک علاقه مند ایران و تاریخ آن نسخه دی وی دی فیلم شبی با پادشاه را تهیه کرده و تماشا نمودم.
نظر من این بود که ۳۰۰(یا انیمیشن ۳۰۰) از هر جهت نسبت به فیلم شبی با پادشاه شرف داشت .چرایی اش هم این که فیلم ۳۰۰ یک کمیک استریپ تخیلی احمقانه بود ولی فیلم شبی با پادشاه( که عینا از روی کتاب تورات ساخته شده بود ) یک ایده بنیادین تاریخی به همراه داشت .
فیلم داستان یهودیان آزاد شده به دست کوروش کبیر (پس از فتح بابل) را به تصویر می کشد که در شهر شوش (یا همان سوسا) همراه با ایرانیان آریایی نژاد زندگی می کنند.پادشاه خشایار هخامنشی پیش از سفر به یونان و جنگ با آنان جشنی برگزار می کند که در جریان آن مست می شود و از همسرش ملکه وشتی می خواهد که به محفل بزم آید و در برابر بزرگان پارس برهنه شود.ملکه سرباز می زند و بزرگان پارس بر اساس قانون پارسی خشایار شاه را مکلف می کنند که ملکه را خلع کند و زنی دیگر را برگزیند .
در این میان هامان (وزیر خشایار شاه ) پیشنهاد می کند که جمله دختران پارس را گرد آورند تا پادشاه پس از شبی همخوابگی با آنان یکی را به همسری برگزیند.
این جاست که سربازان سنگدل ایران در هر منزل را می کوبند و دخترکان باکره را بیرون کشیده به کاخ سلطنتی می برند .
هاداسا؛ دختری یهودی از بازماندگان غارت اورشلیم که والدینش را از دست داده و پیش عموی خود مردخای زندگی می کند نیز؛ در میان دخترکان اسیر است .او به قصر می رود و بنابر توصیه عموی دساس خود نام و نژاد خود را پنهان می کند و در نهایت دل خشایارشاه را می رباید .در این میان مشاور امین شاه به طرز مشکوکی می میرد و هامان وزیر سنگدل خشایار شاه تنها به این دلیل که مردخای یهودی او را کرنش نمی کند طرح کشتار همه یهودیان را به شاه ارایه می کند. جایی در فیلم -هامان ـ که پدرش توسط یهودیان کشته شده و مادرش به اسیری برده شده برای ایرانیان سخنرانی می کند که بله ! یهودیان طرفدار یونانیان هستند و آنها هم طرفدار دموکراسی! می دانید دموکراسی یعنی چه ؟! و در جواب غرش جمعیت می گوید : دموکراسی یعنی همه با هم برابرند !! آیا شما با بردگان خود برابرید ؟!! و اینگونه دستور کشتار یهودیان را مهر و موم کرده به جمله مملکت پارس ( از اتیوپی تا هندوستان ) می فرستد. استر از جریان مطلع شده و شاه را آگاه می سازد و خشایار دستور مرگ هامان را صادر می کند .
یهودیان از خود دفاع می کنند و پارسیان را به خاک و خون می کشند.جنگ چندین روز طول می کشد و قوم یهود آزادانه پارسیان را کشتار می کنند .استر ملکه شده و اعلان عمومی می دهد که یهودیان باید این دو روز کشتار را جشن بگیرند.
در پایان استر و خشایار به حجله می روند در حالی که اتاق زفاف آنها با تشعشعات نورانی ستاره داوود روشن شده است
***
حال جای این پرسش ها باقی می ماند :
۱.اگر ایرانیان با یهودیان دشمن هستند چگونه است که آنها را با فراغ بال پذیرا شدند تا حدی که بعضی از آنها ماندن به ایران را به بازگشت اورشلیم ترجیح دادند؟
۲. با فرض گناهکار بودن هامان (که با یهودیان خصومت شخصی دارد ) چرا فرزندان او؛بر خلاف عرف؛ قتل عام می شوند؟
۳. ایرانیان برده دار و بی تمدن بودند یا یونانیان ؟ در پرسپولیس الواحی یافت شده که معلوم می کند تمام ساخت بنای پرسپولیس توسط کارگران آزاد ( با حق بیمه و مرخصی و خوار و بار) انجام شده است و آنهااز جان و دل برای ساخت این بنای پرشکوه که مایه مباهات جملگی پارسیان است کوشیده اند در حالی که یونانیان مروج برده داری و استثمار توده بودند (نگاه کنید به شورش اسپارتاکوس و کشتار فرستادگان صلح ایرانی به دست لئونیداس اسپارتی)
۴.سازندگان فیلم انگار از یاد برده اند که در جریان جنگ تاریخی خشایار شاه با یونانیان ؛تمیستوکل سردار آتنی بود که بر خلاف اصول انسانی -قبل از شروع جنگ با سپاه ایران-سه جوان ایرانی را که نزد یونانیان اسیر بودند ؛در راه باکوس (یکی از خدایان یونان) قربانی کرد و این را مقایسه کنید با رفتار مهرانگیز کوروش و داریوش با اسیران یونانی و مصری!
***
متاسفانه ایرانیان در این فیلم موجوداتی خشک و عبوس و بی منطق و زورگو معرفی شده اند که هدسه(یا همان ملکه استر) قصد تربیت و کنترل و راهبری آنان را دارد !
این که هالیوود فیلمی بسازد و همه جا تبلیغ کند (۳۰۰) بدتر است یا اینکه ایرانیان در تمام روایات تاریخی هالیوود ؛مستبد و زورگو و برده دار و وحشی و همجنس گرامعرفی شوند(شبی با پادشاه )
در فیلم ۳۰۰ جلوه های کامپیوتری اغراق شده کودکانه تنها یاعث ملال است؛ اما در فیلم شبی با پادشاه نشان گردون مهر آریایی یا چلیپا (که در گردن هامان است) در برابر ستاره داوود استر به خاک می افتد و این حکایت آرزوی دیرینه یهودیان است که نژاد سام برابر نژاد آریا پیروز باشد .(در فیلم همان قدر که به زیبایی ستاره داوود تاکید شده است؛ بر سباعت و زشتی گردون مهر اصرار شده است )
جالب این است که دوستان کلیمی من در ایران ( که جملگی میهن پرستند و در عین حال متدین) اذعان دارند که این فیلم (شبی با پادشاه ) چیزی جز تحریف تاریخ نیست و لابی های اسراییلی متنفذ در ساخت آن دست داشته اند تا پس از جنجال هولوکاست برگ دیگری بر بی تمدنی ایرانیان در طول تاریخ بیفزایند.
در نهایت می خواهم بگویم که گاهی اوقات(مانند آنچه در فیلم شبی با پادشاه یا اسکندر می بینیم ) بیان حرف در لفافه موثرتر است تا بزرگنمایی های نخ نما شده ای چون فیلم ۳۰۰ .
***
به امید آن روزی که همه پیرو راستی و درستی باشیم و از یاد نبریم که فرزندان کوروش هستیم که گفت : بدنم را بدون مومیایی دفن کنید تا ذرات وجودم خاک ایران را تشکیل دهند.
آرام تا ارتفاع صفر
Yes, 'n' how many times can a man turn his head
?Pretending he just doesn't see
Bob Dylan
***
يک هواپيما درست از بالای سرش زوزه کشان رد شد و رفت به سمت باند .ارتفاع کم می کرد تا بنشيند روی زمين.توی سالن اتظار احساس خفه گی کرده بود و حالا که از درب شيشه ای گردان آمده بود بيرون , فقط نفس نفس مي زد.درست مثل کسی که مدتها اکسيژن بهش نرسيده باشد .بی هدف راه افتاد. تنها می خواست از آنجا بيايد بيرون .فکرهايی درهم و برهم توی سرش بود اما يکی از آنها از همه پررنگ تر بود و فريم فريم اش می آمد جلوی چشمش .انگار نه انگار که همين چند لحظه قبل اتفاق افتاده است : او را توی تلويزيون های بزرگ کريدور فرودگاه ديده بود که با کاپشن نارنجی و روسری وارفته اش , چمدان چرخدار را هل می داد و پيش می آمد .او را توی دالان دراز منتهی به گيت شيشه ای هم ديده بود که پيش می آمد و خودش را هم که دسته گل را بالا گرفته و عين پاندول ساعت بی قرار به چپ و راست می رفت و پا بلندی می کرد تا ببيندش ,يادش می آمد . با چمدان چرخدار و کاپشن نارنجی ,انگار که نگاهش قفل شده باشد, از کنارش رد شده بود و عاشقانه در آغوش کشيده بود ,اما او را نه !
***
- آقا لطفا سيزده شاخ رز سرخ برای من بپيچيد.
- مطمئنی سيزده تا ؟! يه وقت برات نحس نباشه ؟
دستی به موهای مرتب شده بلندش کشيد و ضمن اينکه خودش را توی آيينه گل فروشی برانداز می کرد گفت :نه آقا ! نحس نيست ! سيزده ماهه که همديگه رو می شناسيم.الان هم دارم ميرم استقبال .
- می شه ۲۶ هزار تومان .ايشالله هميشه خوش باشی جوون !
***
اينجا ديگر صدای هواپيما نمی آمد .دود بود و همهمه مردم که به هم تنه می زدند و از کنارش می گذشتند. باد زمستانه هم سرد مثل هميشه می وزيد و تمام پرچم های دور ميدان را به اهتزاز در آورده بود .
- آقا يه نخ سيگار بده .
- چه سيگاری می خواهی ؟
- يه نخ. هرچی که داری !
- بيا ! ميشه ۱۰۰ تومن .کبريت هم می خوای؟
با سر اشاره کرد که می خواهد . دستش را دراز کرد تا اسکناس مچاله شده را بدهد . پيرمرد سيگارفروش محکم با تسبيح زد روی دستش .بيشتر متعجب شد تا عصبانی .پسر جوانی که کنار پيرمرد نشسته بود گفت: ناراحت نشو آقا ! اين رسم حاجيه! هميشه اين کارو با کسانی رو که مشتريش نيستن و بار اول ميان می کنه و پشت بندش هم يه وردی می خونه تا ديگه گذرشون به اينجا نيفته !
***
- بله ؟ کيه؟
- من هستم ! لطفا در رو باز کنيد !
صدای تتلق در به گوشش رسيد و يک راهروی بلند که معمولا دونفری ازش رد می شدند ,به رويش باز شد .طول راهرو را دويد و با وجود سنگينی بسته همراهش ,پله ها را دو تا يکی کرد و سريع خودش را رساند پشت در . ضمن گذر از راهرو, او را پشت پنجره ديده بود که مشتاقانه نگاهش می کند و بالا پايين می پرد .
- اين چه کاری بود کردی ؟ اصلا انتظارش رو نداشتم . ديوونه قراضه !
- راستش اول می خواستم برات دوربين ديجيتالی بخرم .اما فکر کردم خودت رو ببينی بهتره, تا بقيه رو !به اينها ميگن آيينه سنگی !
به تصوير تابلو مانندی که هردو را هيجان زده نشان می داد ,خيره شد .
***
- آقا نگهدار ! دربست .
- کجا می خوای بری ؟ چقدر ؟
جواب نداد .فقط سيگارش را انداخت بيرون, در ماشين را بست و به راننده گفت : فقط برو !
نمی شنيد که راننده چه می گويد .تا برسند ,عين مسخ شده ها فقط از پنجره به بيرون نگاه کرده بود .
***
- آآآآآ! پس تويی ؟! تعريفتو خيلی شنيدم .خوشحالم که ميبينمت !
- من هم همينطور ! انگار با هم تله پاتی داريم !
سيگارهايشان را خاموش کردند و پا شدند تا به بقيه مهمانها ملحق شوند .انگار سالها بود که همديگر را می شناختند .حين رقصيدن, نگاههايشان با هم حرف ميزد و نشانه ها را با خود می برد .
***
از ماشين پیاده شد و در را زد :چند بار پشت سر هم .در باز شد و مثل مست های کتک خورده ,تکيه به ديوار و دست به نرده از پله ها رفت بالا.احساس می کرد می خواهد هر چه را از اول عمرش تا به الان خورده ,بالا بياورد.مادرش که در بالا را باز کرد نتوانست چيزی بگويد .سريد توی خانه و دم راهرو با دو زانو افتاد روی زمين .
- چی شده ؟ کجا بودی ؟ چته ؟
- به بابا بگو ديگه راحت شدی ! هممون راحت شديم ...
زنجان-۱۸ مرداد ۸۴
شب
تو رفته ای
و آسمان تيره
پيوسته و زنجير وار
بر کره خاک می گريد
تو گسسته ای
و هر برگ اميد
چونان سفیری نومید
سرگردان و بی بار
در باد گم می شود
ابرها به هم در می پيچند
چنان که سينه من نيز
و آرام آرام آرام
چون ماری به گرده شنهای صحرايی
در فشردگی اين شب دهشت زا
از نيمه تاريک ماه
به انتظار نگاهی
فرو مي روم .
مرواريد های دو گانه
۱
- شما انگار با چيزی مشکل داريد ؟
- (قبل از ضربه هوک راست ) بله ! با تو !
۲
- آقای مهندس ! به نظر شما اين شيب های روی نقشه نادرست طراحی نشده اند ؟
- شايد ! اما شما هم نقشه را بر عکس گرفتيد .
۳
-عزيزم ! چرا زنگ نزدی؟ ميدونی تمام اين يک ماه چقدر منتظر تماست بودم ؟
- با عرض معذرت اين شماره واگذار شده .
۴
- به نظر تو در جوامع غير دموکراتيک راه حل عدم مشارکت عمومی جوابگو نيست ؟
- ببخشيد .داشتم فکر می کردم کيه اين وقت شب در ميزنه ؟!
۵
- خانوم!تشخيص من گاسترو آنژيت حاد با علايم ....
- ! شما برای امشب يه آمپولی چيزی بدين تا فردا ببرمش پيش يک دکتر حسابی !
۶
- پسر ! تو که ميدونی چقدر آرزو دارم قبل از مرگم تو رو تو لباس دامادی ببينم !
- پدر عزيز ! راجع به اين قضيه بايد با عزراييل صحبت کنی نه من !
۷
- مرد ! آخه تا کی می خواهی دست رو دست بذاری و هيچ کاری پيدا نکنی ؟
- بی زحمت اون زير سيگاری رو هل بده بياد طرف من !
داستان عبرت آموز مرد سحرخيز
در روزی مثل همين روزها ,مرد داستان تا از خواب نوشين صبحگاهی بيدار شد ,دفعتا احساس کرد که از زندگی خيلی عقب است .يعنی درست که فکرش را بکنيد ,اينطور نبود اما مرد داستان ما اينگونه فکر می کرد .
پس شال و کلاه کرد و راه افتاد تا اين حس راکه تمام اين سالها بی هدف زندگی کرده و قلبش را از يک مهر آتشين محروم ,در خود از بين ببرد و شعله اين عشق آتشين را هرچه زودتر در خود بيفروزد.
رفت و رفت و رفت تا رسيد به يک خانم محترم...
***
باز هم رفت و رفت و رفت تا اين بار رسيد به يک خانم واقعا محترم .....
***
در نهايت همچنان می رود .
پايان
***
نتيجه اخلاقی:اخلاق مرد داستان ما خوب نبود پس خانم های محترم با وی نمی ساختند.
نتيجه زمين شناسی:عشق تپه ای است که هر خری از آن بالا ميرود.
نتيجه ادبياتی: سر زلف تو نباشد.سر زلف ديگری (البته اين احتمال نيز هست که:سر زلف ديگری نشد .شايد باز هم سر زلف تو ! )
نتيجه حکمی: گاهی وقت ها کت نشدن ,از بردن بيشتر می چسبد .
نتيجه شهرشناختی:هر وقت فکر کردی علی آباد شهری شده,مطمئن باش که همان ده هم نيست.
نتيجه مهندسی :پروژه ای که امکان سنجی نشود,انجام نشود سنگين تر است.
ورق پاره های خيس
احتمالا شنبه!
خودم شمردم.هفت روزه که صداشو نشنيدم و بيست و يک روز هم هست که نديدمش .امروز بايد شنبه باشه ,چون که ديروز خانوم امانی اومد و دستهامو واسه ناهار باز کرد .وقتی رفتم تو حياط ,صدای ماشينهای بيرون کم شده بود .پس لابد جمعه بوده .پس آخرين باری که باهاش حرف زدم جمعه هفته پيش بود.انگار به من گفت شرمنده است که تماس نگرفته,چه خوب ! شرمنده ! اما من فکر می کنم که حتما کارش خيلی زياده: زياده و مهمه و البته ضروری !
دستم هنوز بانداژ داره ,اما می شه باهاش اين روان نويس رو گرفت .اگه ننوشتم ,يعنی خوابيدم .
يکشنبه
صبح از تو بخش صدای خانوم امانی می اومد که تلفنی داشت به يکی می گفت : امسال رو ديگه هندونه يادت نره!
هی پسر! اون سال هم خونه بابام اينا بودم انگار.اول رفتيم بيرون دم کتابفروشی ها قدم زديم ,بعدش يادم نيست کجا ,آها! رفتيم يک تئاتر صد در صد هنری و آخر سر هم اومديم خونه.هيشکی نبود.آبجو هم انگار داشتيم.آره! يه قوطی بود که با هم خورديم .نيم ساعتی من غرق تماشاش بودم .احساس کردم چه قدر, چه قدر دوستش دارم .چه قدر ميخوام همه چی زندگيمون با هم باشه و هرچی دارم بدم به اون...اما هواپيمای هند که پايين اومد ديگه چيزی نبود واسه دادن.حتی از اون وقت به بعد گريه هم نتونستم بکنم.
به هر کی می گم باورش نميشه به جز خانوم امانی,راستی دستم هم بهتره پس بنويس!
دو خط جا انداختم اما انگار حسش نيست...
دوشنبه
سقف اين جايی که من توشم خيلی جالبه.رد اين تير آهنهای سقف انگار روش مونده ! با امتداد چشم دنبالشون می کنم تا گوشه سقف:روزی چندين بار.هر بار که می رسم درست جای تقاطع سقف و ديوارها ,ياد اين حرف می افتم : دوست جون ! اين گوشه تو رياضی فقط سه تا زاويه نود درجه است ,اما تو هنر عکاسی يه فريمه !
وقتی بهش گفتم : هی ديوونه ! دوست دارم! جواب داد :خوب ! حالا من بايد چی بگم؟!
بعد اون روزی که حاج آقا مرده بود اومد.ديگه فکر کنم نديدمش...در اصل موضوع فکر نکنم که فرقی کنه .
امشب رو مجبورم زود بخوابم.فردا بايد از يک لشگر آدم پذيرايی کنم : از رييس بخش بگير ,تا دانشجوهای مشتاق !
سه شنبه
دارم از خستگی بيهوش می شم .دکتره تمام مغزمو کشيد بيرون .ازم پرسيد چرا عقبتو نگاه نمی کنی ؟گفتم بهش ,که اون روزتو پارک هم که باد می اومد ،اما سپیداری نبود که جلوشو بگیره . وسط شمشادهای برگ ریخته و زرد از پاییز بلند، روی اون نیمکت چوبی، که دورتادورش جز علف های خشک هیچی نبود ،با اون چشمهای درشت سیاه مرموز ، چیزی رو زیر لب زمزمه کرد و من که یه هو، عین برق زده ها، پا شدم و رفتم دیگه از اون وقت شد كه هیچ پشت سرمو نگاه نکردم .
کاش می دونست اتاق های اینجا چقدر سرده ! شبا که نور مهتاب میفته روی پرده های اتاق ، صداش رو می شنوم که داره تو گوشم نبض میزنه : به تو-- به تو -- نمیشه-- به تو نمیشه-- به تو نمیشه تکیه کرد ...
دیشب تو خواب دیدمش ! شاید هم تو بیداری . یک دختر کوچولو تو بغلش بود . ته چهره اونو داشت : همون چشم ها ، همون گونه ها ،همون ته لبخند لعنتی ! می تونست دختر من باشه .
الان ديگه نای فکر کردن و نوشتن ندارم .باشه واسه فردا.
چهارشنبه
اه! چقدر حيف شد که افتادم اينجا ! قرار بود پاشه بياد تو اون شهر خراب شده ! يک شب هم گفت می تونه بمونه .فکر کن ! معرکه می شد : می رفتم ايستگاه راه آهن دنبالش.بعد تا شب با هم می گشتيم...از اينا گذشته دوست داشتم ببينمش.صد بار اومدم بهش بگم ببين ! ايول! تو کارت از همه اينهايی که تا حالا به پست هم خورديم, درست تره ! حداقلش تکليفت با خودت معلومه! اما نشد که نشد !اصلا انگار هر بار قدم می زديم ,مار زبونمو زده بود .
ديروز دکتر هيچی نگفت که وضعم چی ميشه .آدم خنده آوری شدم .تا خانوم امانی نيومده سرکشی, پيش به سوی تخت !
پنجشنبه
فکر کن ! دختره برگشت به من گفت :هه! تو هم گواهينامه نداری ؟! خواستم بگم:نشده که بگيرم, اما رانندگی بلدم .حتی يه وقت فکر نکنی واسه ماشين نداشتنه! ما سال ۷۲ پژو ۴۰۵ فرانسوی داشتيم .اما ديدم توضيحش از خودش مسخره تر شد, پس لاجرم فقط گفتم : تا حالا لازمم نشده.بعد هم ,مگه فرقی می کنه ؟! فکر کنم خنديد .اما خوب شد که همی چی تموم شد .
اصول عقايدم رو تا تونستم براش رو کردم و در باب فلسفه عشق هم هرچی بلد بودم گفتم.
اما يه روز سر چهار راه وايساد و قبل از اينکه بره ,جوری که همه مردم شنيدن, داد زد : ببين ! تو خيلی احمقی ! خداحافظ! من هم برگشتم و رفتم .اگه صد در صد باهاش موافق نبودم ,شايد دنبالش می رفتم .
راستی الان مامانم چی کار می کنه ! .الساعه بايد سرش به گلدونا گرم باشه ! امشب رو باس بيدار موند ! مگه نه رفيق ؟ شجاع باش !
جمعه
جمعه روز بدی بود ؟ بود؟ فکر نکنم بدتر از روزای ديگه.به قول استاد ارجمند :تيغ دو سوسمار می برد تند و تيز !ياد خونه حاج خانوم به خير ! حاج آقا از اين تيغ ها داشت .رو جعبه تيغه عکس سوسماره بود که از وسط با تيغ نصف شده بود .الان هم همون رو جلدشه ! حموم اينجا هم که بخار داره و زرتی می گيرتت.
من ديگه باس برم .ای کسی که اين يادداشت ها رو پيدا ميکنی ! برسون به دست ...به دست...نمی دونم کی؟ آها! اولين کسی که ازت پرسيد از فلانی هيچ نوشته ای مونده ؟
هر وقت دلت تنگ شد بگرد ستاره منو تو آسمون پيدا كن ! ببين كه داره لبخند می زنه !فکر کن يه روزگاری هم ما روی اين زمين راه می رفتيم درست مثل شماها! عاشق می شديم درست مثل شماها !
اگه جور نشد شايدباز هم نوشتم....تا فردا حتما معلوم ميشه !
No borders to cross
نمی توانم...نمی توا....نمی..... +++ هنگامی که کورسوهای آخرين اميد مانند چراغهای قريه از پنجره قطار دور می شدند با خود گفتم : زندگی آيا چيزی بود جز مجازات به حال خود واگذاشته شدن ؟ طرح معمايی تلخ ,بی تهور پاسخی فراخورش يافتن ! دل بستن به طرحی موهوم : از پی باد دويدن :به ناکجاآباد خوشحالی,به ستيغ امنيت ,به دامنه آرامش. درد من پنداری همين بود : همراه من !!! ***
در کوره راهی که به من می رسيد
رودخانه ای جريان نداشت
تا ببرد مرا با خود
با زلال خويش ببردم تا بستر خويش
بستر ژرف سرد خويش
که در خود پذيرای من باشد
***
چونان برگی در باد
بی راه و سردرگم
می رفتم من با جريان باد
می نشستم آرام و کرخت
گاه به سقف گنبدی
گاه به دوش گدايی
گاه بر بستر فاحشه ای مغبون
گاه بر در خانه ای متروک
***
ندانستم چرا
و ايستادم و ديدم
فروريخته شدن خود را
تکه تکه شدنم را ديدم
با هول هر باد غران
ديدم من
من ديدم
انفجار خود را
باز فرو شکستنم را
***
سرگردانی خود را
کشاندم با خود
بر آستان هر سرزمينی
و آلودم آن را انگار
به ياس خوفناک خود
شب از جنس من بود پنداری
و پگاه هميشه در آن سوی تاريکی
***
مرا شور آن بود
تا در کنار تو آرام گيرم
مجالی نبود تا برگيرم
دست خود را به دست تو
شريانهايم است
که ذره ذره به سياهی می گرايند
و در اين چاه بی انتها
سقوط می کنم ثقيل
شبح خاطرات اما در ذهنم مانده
آه ! ديگر به آن دشت های سرسبز
و به آن بيدهای لرزان
به آن هوای پاک خوب پر از شادی
نخواهم انديشيد
پايانی است سخت دهشت آور
نه به قدر ترس تو را نداشتن
نه به قدر چيزی را نداشتن :
اميد را و شور را ...
***
سرزمين من اما
محود است به سيمهايی خاردار
که سرگذشت ما آبياريشان کرده بود و من
باليدنشان را ديدم
و
هيچ نکردم ...
زنجان ۲۴/۲/۸۴
نانسی
_ يه دوست دختر داشتم كه اسمش اودي بود.از اون خونواده هاي درست و حسابي فرانسوي بودن.پدر بزرگش لرد بود .خونه شون تو نانسي بود .از اون عمارت هاي قديمي قرون وسطايي .يه بار دعوتم كرد خونه شون ….فكر كنم منو خيلي دوست داشت .آره ! يه جورهايي عاشقم شده بود تا اينكه … _ تا اينكه چي؟ _ هيچي ! يه روز كه اومد خونه من ِعكس تو و خواهرتو ديد كه زده بودم بالاي تختخوابم. _ خوب؟! _ گفت : مقد!به فرانسوي يعني آشغال گه ! بعد هم گفت كه تو آدم نيستي و يه مشت از اين حرفا !ديگه هم نديدمش. اين را گفت و آخرين جرعه ليوانش را سركشيد.چشمانش از تندي مشروب قرمز و نمناك شده بود .رو به سمت پسر كرد و گفت :آخه احمق ! تو چرا نميري خارج ؟! اونجا رو ببين ِ بعد اگه خواستي بيا هر غلطي مي خواي بكن ! پسر اما انگار نمي شنيد. در فكر عكسي بود كه هيچ وقت در آلبوم نبود.
تب
- اوف ! اينجا چقدر گرمه !
- خانوم افتخار می ديد با من برقصید ؟
- من رشته مهندسی می خونم، شما چطور ؟
- از این سالاد میل دارید براتون بکشم ؟
- نه! خواهش می کنم ! تو مسیرمه !
- بله ؟شما ؟آهان ! حالتون خوبه ؟
- آقا لطفا دو تا اسپرسو!
- راستی برای فردا شب بریم بیرون؟
- من ؟! من هیچوقت نگفتم که دوستت دارم .
اسم فامیل
مردجوان می خندد،دندان جلویی اش افتاده و باقی دندانهایش هم زرد و کرم خورده است .زن سرش پایین است و بچه اش راشیر می دهد.بلند می شوم و در کوپه را باز می کنم تا هوای تازه بیاید تو .گوشم به صدای تتلق تتلق قطار عادت کرده است ،انگار که چیزی نمی شنوم .از پنجره راهرو نگاه می کنم: برف آرام آرام شروع به باریدن کرده است .پنجره را باز می کنم و بر می گردم. *** - آقا ! پرتقال . - مرسی ! من گلو درد دارم .نمی خورم. - بابا عیبی یخ ! بفرمایید! - ممنون ! تعارف نمی کنم. منتظرم که یک بار دیگر اصرار کند تا پرتقال را بردارم ،اما نمی کند .خودش مشغول خوردن می شود.سمت چپ من نشسته است و زنش هم روبه روی من .باید چهل سالی داشته باشد:سبیل سیاه و موهای جوگندمی.از آن تیپ آدم هایی به نظر می آید که زندگی را سهل و راحت می گیرند .به زنش نگاه می کنم : گوشتالو وسفید .در هر دو دستش چند تا النگوی طلا . فکر می کنم وظایف زناشویی اش را به نحو احسن انجام می دهد.کنارش دخترشان نشسته :هفت یا هشت ساله ،با موهای خرمایی روشن .روان نویس و کاغذ را در می اورم تا اگر چیزی به ذهنم رسید بنویسم .زنی که بچه اش را شیر می داد ،حالا بچه را کنار گذاشته و با شوهرش – مرد جوان – از پنجره قطار به بیرون نگاه می کنند .برف کم کم می نشیند .دختر در گوشی به پدرش چیزی می گوید و به من اشاره می کند.سعی می کنم خودم را بی توجه نشان دهم . - آقا ببخشید! - بفرمایید. - دخترم می پرسه این آقاهه چرا پرتقال نمی خوره ؟ پرتقال را از دستش می گیرم .احساس می کنم فاصله چند لحظه پیش از بین رفته است .احتمالا نوبت من است : - خوب خانوم کوچولو ! اسمت چیه ؟ چند سالته ؟ مهر آسا از خودش می گوید که هشت سالش است ،که امتحانات ثلث اش را خوب داده ، کتاب هایش را نشانم می دهد ،می گوید که معلم مدرسه شان تمام رنگ ها را به انگلیسی یادشان داده ،می گوید که از زبان ترکی خوشش نمی آید ،که خودش اصلا ترک نیست چون در تهران به دنیا آمده و از خانه خاله اش در تهران می گوید که آنجا با علیرضا بازی می کند .... زنی که بچه اش را شیر می داد ، بیرون را نگاه می کند . در طول سفر تنها کسی است که حتی یک کلمه هم با من صحبت نکرده است .سرش را به پنجره تکیه داده است . در نگاهش غم عمیقی نهفته است . از چهره اش می توانم بخوانم که از بخت خود نالان است :از شوهری که احتمالا معتاد و البته بی خیال است و از بچه ای که روی دستش مانده است . بچه را نگاه می کنم : چشمان درشت میشی دارد و همه خرت و پرت های کوپه را دستکاری می کند . *** - مهرآسا ! اسم فامیل بلدی ؟ انگار دنیا را بهش داده باشند ،سریع کیفش را که صورتی و روش پر از عکس های باربی است ،باز می کند و یک کاغذ از دفترش جدا می کند .می خواهد به من هم یکی بدهد، که می گویم دارم و پشت فتوکپی لیسانسم – که شرکت درخواست کرده بود – را بر می گردانم . می گوید و می نویسم :اسم ،فامیل ،شهر ،کشور.... پدر و مادرمهرآسا چرت می زنند .بچه شیرخواره خوابیده است .من و مهرآسا گرم بازی هستیم .مرد جوان از کوپه بیرون می رود تا سیگاری دود کند . سر اسم از "چ" مانده ام .هرچی به مغزم فشار می آورم ،چیزی یادم نمی آید . زن نگاهش را آرام به سمت من بر می گرداند وزیر لب آهسته می گوید : بنویس چیچک !اسم دختره. یعنی غنچه!
شکواییه
ریاست محترم فرهنگستان زبان فارسی
از آنجایی که زبان شیرین پارسی مورد وثوق و احترام تمامی ایرانیان غیورو وطن دوست است ، از آن فرهنگستان محترم عاجزانه درخواست می شود تا اقدام قانونی لازم را برای افراد ذیل،به اتهام " تیشه زدن بر ریشه زبان پارسی " انجام دهد.
به پیوست اسامی اشخاص نامبرده و مستندات قانونی غیر قابل انکار ارایه می گردد .
***
الف ) محمد رضا .ش. از استان گیلان
توضیح : باعث بسی تاسف است ایشان که نام مقدس میرزا کوچک خان را یدک می کشد همپا با سایر دسیسه گران خواسته یا ناخواسته با هر بار ایراد سخن ، روح بزرگان شعر و ادب پارسی را در قبر به لرزه در می آورد .(تیکه لوس مورد استفاده ایشان هم "تو بچه کجایی ؟! " است که با هر بار ادای آن نفرت حاضران به شدت علیه ایشان بر انگیخته می شود .
مستندات :
- نه مگه ؟! (به جای مگر نه ؟! )
- سرما داری ؟ ( به جای سرما خوردی ؟ )
- دعوا گرفتم ! (به جای دعوا کردم )
- حرف چیه ؟ ( به جای این چه حرفیه ؟ )
و البته جمله تاریخی : من همیشه هیچ وقت دروغ نگفتم !!
ب) ارجاسب .خ. از استان خوزستان
توضیح : ایشان متصف به لر های چهار لنگ مسجد سلیمان هستند :دارای قوه تخیل بسیار بالا (در حد مایکل کرایتون نویسنده کتاب پارک ژوراسیک ) در زمینه خالی بندی والبته توهین کردن به شعور دیگران به وسیله روایات خلق الساعه جعلی، که در اکثر موارد خود وی قهرمان اصلی داستان است .معتقد جدی نظریه " باهوش تر بودن کلاغ ها نسبت به آدم ها " با این استدلال که کلاغ ها شدیدا نسبت به زن خود غیرت داشته و در مراسم عزای یکدیگر حضور به هم می رسانند .(در جواب این پرسش که چرا وضعیت معیشت کلاغ ها نسبت به آدم ها در مرتبه نسبتا !!! پایین تری قرار دارد ،سکوت معنی دار اختیار کرده اند )
مستندات :
- این کار رو بکنی ، بازی رو می باخیم !( به جای می بازیم )
- این کشیک کلیسا چرا این حرف رو زد ؟( به جای این کشیش کلیسا ... )
- با من حرف نزن که قاطی می شم ! ( به جای قاطی می کنم )
ج) جاوید.ن.از استان آذربایجان شرقی
توضیح :ایشان از پان ترکیست های دو آتشه بوده و معتقد هستند که زبان فارسی را به اجبار آموخته اند ، از این جهت چندان قابل سرزنش نیستند .قابل ذکر است که از آرزوهای ایشان ویرانی تهران بر اثر زلزله است و به احتمال زیاد در صورت دسترسی به قدرت ، به سربازان تحت الامر خود فرمان می دهد تا با سرنیزه شکم زن های حامله فارس را پاره کنند .(ایشان تبریز را عروس شهرهای دنیا دانسته و معتقد به عقب نگه داشته شدن ترک ها از سوی حکومت هستند و البته از ردیف بودجه استان آذربایجان غربی گله مند هستند )
مستندات :
- در نوشابه رو ببند ، بخارش میره ! ( به جای گازش می پره )
- بچه ها بیایید ! وگرنه غذا یخ می زنه ! ( به جای غذا یخ می کنه )
- این ، دویست تا تومنی بیشتر نمی ارزه (به جای این، دویست تا تک تومنی بیشتر نمی ارزه )
و البته گل سرسبد و شاهکارتاریخی ایشان که وی را در این زمینه ، یکه تاز ،بی بدیل و بی رقیب ساخته است : وکیل مدافع برعکس (به جای دادستان )
***
مقتضی است جهت توقف ضربه های کاری نامبردگان به پیکره نحیف زبان پارسی ، آنها را در لوای جنایتکار ادبی به دادگاه های صالحه معرفی کنید تا وجدان آگاه مردم درباره آنها تصمیم بگیرد .
امضا :
جمعی از دلسوختگان زبان مظلوم پارسی - شعبه زنجان
ریاست محترم فرهنگستان زبان فارسی
به طور اجمالی و محرمانه باقی موارد جرم از متهمان اسبق را فهرست وار جهت اقدام مقتضی در پی می آورم :
۱.شمال .ش از شهرستان مهاباد
- با دهن پر غذا نخور! به جای با دهن پر حرف نزن !
۲.ارجاسب .خ.
- ایشان در ادامه سریال ضربات مرگبار خود به فرهنگ این مرز و بوم در شبی از شبهای زنجان هنگام تماشای فیلم Interview with Vampire وقتی که خون آشام موجود در فیلم در حال خوردن خون یکی از قربانیان بود گفت : دیدی ؟! خرطومشو خورد ! س از خنده نیم ساعته حاضران با عصبانیت مجددا تاکید کردند که : زهرمار ! چرا می خندید ؟ ما لر ها به خرطوم می گیم حلقوم !!!
- در واکنش به چایی بعد از غذا نیز ابراز عقیده کردند که : بذار غذا ته نشین بشه .بعد ! به جای بذار غذا هضم شه !
۳.محمد رضا .ش. از شهرستان گیلان
- در جواب شکلاتی که به ایشان تعارف شده بود گفتند : قابل نداره !!! ( حقیقتا منظور ایشان بر من نیز پوشیده است احتمالا می خواستند بگویند که ممنون! یا مرسی یا دست شما درد نکنه !- الله اعلم بحقایق الامور -)
تعبیر تقدیر شده از سوی هیات داوران :
- استکان یک بار مصرفبه جای لیوان یک بار مصرف ! (دهنده سوتی آقای رومل به شمعون فرزند هاویل متولد ۱۳۵۸ صادره از تهران از من تقاضا کرده اند که نام ایشان را فاش نکنم و به واسطه دوستی عمیق با اینجانب اکیدا ملاحظه ایشان شده است )
لازم به یادآوری است که تعبیر وکیل مدافع بر عکس به جای دادستان همچنان با فاصله زیادی از سایر رقیبان در مکان اول سهمگین ترین ضربه به ادبیات پارسی قرار دارد
ترازوی سنگی
آن که می خندد هنوز خبرهولناک را نشنیده است . (برتولت برشت )
***
چشمهایش را که باز کرد ،بزرگ شده بود .تا دیروز یه بچه بیشتر نبود اما از الان : يه مرد .
پا شد دست و صورتشو بشوره ، توی آیینه که نگاه کرد ،یکهو دلش غنج زد واسه بچگی !
***
واسه پایین رفتن از پله های لیز و نمناک زیرزمین خونه مادر بزرگ، که از ترس تاریکی هیچ وقت از پله چهارمش پایین تر نرفت و واسه خود مادربزرگ، که اول تابستون بچه ها رو دم در می گذاشت تو ترازوی سنگی تا ببینه بعد از تعطیلات چند کیلو چاق شدن ! واسه دسته جمعی یه قل دو قل بازی کردن با دختر عمه ها ،که الان هرکدومشون دو سه تا بچه دارن .واسه اون گوش فیل فروش سر کوچه که شبیه سهراب سپهری بود و هر چقدر هم که پولت کم بود دست خالی برت نمی گردوند و واسه فرشته ! عشق دوران کودکیش ! که همسایه عمه بودن و اون صبح تا ظهر، یه لنگه پا دم در خونشون وامیستاد، تا بیاد و ببیندش!
اما نه واسه جنگ ،که با بقیه بچه ها تا آﮋیر قرمز صدا می کرد می رفت تو پناهگاه نزدیک مدرسه و قاطی اونا مثل بید می لرزید .نه واسه اون قلک های نارنجکی که تو مدرسه می دادن .نه واسه خط کش خوردن حمید قربانی از معلم و نه واسه یوسف نیکخو که وقتی سر کلاس قوه، معلمشون گفت : بچه ها ! چرا گوش نمی کنین ؟ مگه پدر مادرهاتون بابت این کلاس شما پول ندادن ؟ پغی زد زیر گریه .
دلش یه ذره شده بود واسه اون شبهایی که آسمون ابری و قرمز بود و هوا سرد .اخبار هواشناسی می گفت برف میاد و صبح که پا می شد می دید تو باغچه و روی اون درخت کاج ، کلی برف سفید نشسته و تا وقتی رادیو اعلام تعطیلی بکنه ، دل تو دلش نبود .
***
دست مامانش بود که تکونش داد : پاشو ! زود باش یه چیزی بخور! الان سرویس میاد دنبالت !
توی باغچه اما ، برفی نبود ...
زنجان ، شهر بي دفاع ( 1)
اينجا زنجان ،روزبيه ايس چندري صحبت مي کند . هوا عزب کش ، داراي سوز غريب گز ،به همراه مه محلي ! با توجه به غلظت پايين ترکيته يا ( TDI ) چندان فرقي نسبت به دارالخلافه احساس نمي شود ، مگر در موارد ذيل:
1) نصب کردن تراکت هاي استقبال از رهبر برخلاف جهت خيابان ، به گونه اي که خواندن عبارات "اي رهبر قهرمان .خوش آمدي به زنجان و ..." سبب دردهاي شديد مفصلي مي گردد .(به دليل چرخش 290 درجه اي گردن )
2) استفاده از تعبير بديع " سقوط بره ها " به جاي " سکوت بره ها" به علت سواد بي بديل سينمايي فروشنده در پاساژ گلهاي زنجان .توضيح لازم اينکه صاحب مغازه آقاي حسين، معروف به مال حسين از بزن بهادرهاي اسبق زنجان هستند که پس از اختيار تاهل به راه آمده و در زمينه امور فرهنگي فعاليت مي کنند .ديگر فيلم هاي ويديو کلوپ ايشان عبارتند از : شوهر کرايه اي ،موطلايي حشري ، يک خوشگل و هزار مشکل و گزارش اقليت !
3 ) گذاشتن دو عدد بال 15 متري براي مجسمه سرباز گمنام در يکي از ميادين اصلي شهر و معروف شدن ميدان نامبرده به ميدان سوپرمن (بسيجي ذکر شده داراي لبخند سرشار از عطوفت اسلامي ، هد بند: مرگ بر آمريکا و بالهاي کرکسي- کفتر کاکل به سري عريض (در صورت عدم رعايت فاصله مجاز از سوي کاميونها احتمال گير کردن باربند به بالهاي سرباز جان بر کف وجود دارد ) و همچنين مشتهاي گره کرده به سمت اتوبان زنجان - قزوين، به نشانه : زنجاني -مي رزمد - مي ميرد - سازش نمي پذيرد ، مي باشد !!!)
4 ) مشاهده عبارت” جگرکي فروشي !!! سعادت” در چهار راه سعدي زنجان ( مديريت محترم مغازه، سابق بر اين دفتر وکالت (قابل توجه علي سيد ريحاني!!) داشته اند، که به دليل کسادي کار، تغيير کاربري داده اند ). در اين مکان مخوف کاپشن هاي خارجي بسيار مرغوب که احتمالا از تن مرحوم محمد اوراز بيرون کشيده شده اند ! به قيمت نازل به فروش مي رسد .
از مهمترين تفريحگاهها مي توان به کاروانسراي سنگي بازمانده از دوران صفويه اشاره کرد که داراي اسکوربورد ديجيتالي بوده و علاوه بر خوش آمد گويي به مهمانان محترم تبليغ موبايل قسطي ميکند .داراي گروه موسيقي با اجراي زنده ساز همه کاره زنجاني ( سينتي سايزر اسبق ) عبارت از يک عدد سي تار به همراه آرشه داراي پشت تنبک گون، که بنا به ضرورت تغير کاربري مي دهد .درقسمت ورودي کاروانسرا هم يک عدد بره تاکسي درمي شده پشم ريخته قرار دارد با کاغذي در گردن به اين مضمون (عين مطلب نقل شده است ) : سلام ..بع بع.. من گوسفندم ! کباب کوبيده و برگ رو که شما مي خوريد از گوشت بهداشتي منه !)
و آخر سر جا دارد که به يکي از شعراي نامي زنجان اشاره شود که تخصص در غافل گير کردن خوانندگان اشعار نغزش دارد .به عنوان نمونه :
گگداخ باغ دا او تور سن آرالا من ايلي يم ( بيا به باغ برويم تو دراز بکش تا من بکنم : )
دردي م محنتي م عشقي م اظهار سنه . ( دردم و عذابم و عشقم را به تو اظهار )
و يا :
گگداخ باغ دا وريم بير الو و اوينا داسان ( بيا به باغ برويم تا يک چيزي بدم دستت بازي کني :)
قيرميزي آلما شمام گل بي خار سنه ( يک سيب سرخ خوشبو ، اي گل بي خار من )
منتظر گزارشهاي تکميلي خبرنگار جان بر کف از شهر زنجان باشيد .
T.D.I: Turkish Density Index
نامه اي که هيچگاه فرستاده نشد !
حامد عزيزم
امشب را سفر مي کنم .به کجا ؟ نمي دانم .شايد هيچکس نداند .نابودي برايش تعبير درستي نيست .شايد پريدن ،شايد جهش ،شايد تخليه .پرتگاهي که هيچش کناره نيست و از هر سو گشاده ست .خودم را تمام و کمال در آن مي افکنم چندان که مرغان دريايي در دريا .
دلم گرفته است از آنچه پيرامونم است و از خودم که جزئي از آنم. شرمسارم و حيرت زده که چرا آنگونه که نبوده ام وهيچگاه نخواسته ام ، کردم.از امشب ديگر تعهدي نيست ويا بهتر : تقيدي نيست .
در هر خنده چيزي هست ،چنان که در اشکي . و تو خود بهتر مي داني که اميد است که پايدارمان داشته تا بمانيم و بر دوش کشيم بار هستي را.گردون ملال انگيز را سر کنيم و آرام آرام -چنان که در باتلاق- به درونش فرو رويم .
از کودکي ام که در هراس و ترس و خاموشي سپري شد چيز چنداني به ياد ندارم، الا يک خواب : شيطان به خانه ما آمده بود : لاغر مثل جوکيان هندي .با چشمان گود رفته و دماغ دراز و سر تا پا برهنه با دامني کوتاه از رشته هاي سنگ بر تن .هول ديدارش سالهاست که به يادم مانده .شايد هيچ چيز ديگري اينقدر کامل و گويا در ذهن من نمانده باشد .
ديشب خواب ديگري ديدم همانقدر تلخ : او بود که به خانه قبليمان آمده بود ،وارد اتاق من شد و بر روي تختم دراز کشيد و چشمانش را بر هم گذاشت .کنارش رفتم و .انگار که از پيش بدانيم لحظه اي به گذشته برگشته ايم- بغضمان ترکيد...
حامد عزيزم
همواره خواهم بود . شايد در بادي که بر درخت ها مي وزد ،در خاشاکي که به هوا بر مي خيزد ،در رودخانه اي که جريان دارد ، در هيزمي که مي سوزد و در خاطراتم که در ذهن ها مي لغزد .
متاسفم ، شايد بيشتر از همه .اما گاه اش رسيده بود تا به تاريکي -که از آن بر آمديم- سلامي مکرر دهم و تو مي داني که چند کوشيدم تا به ستيزش برخيزم . اينک اما همو تنها آرام بخشم گشته !
شب مرا به سوي خودش مي خواند و روا نيست که دعوتش را اجابت نکنم !
سيجعل الله مع العسر يسرا – قرآن
روزبه-آبان هشتاد و دو
بارون تابستون
گوشی تلفن تو دستم بود, اما ديگه هيچ چيزی نمی شنيدم ...
از تاکسی که پياده شدم ,ته دلم هنوز اميد داشتم به در مسجد که برسم ,يهو بزنه پشتم و بگه :مخلصيم ! اون وقت با علی و فرزاد و خودش پغی بزنيم زير خنده .
جسدش ۱۲ روز تو سردخونه بوده .تو جاده ساوه پيداش کرده بودند,بعد هم که ديده بودند خبری از آشناهاش نشده ,بی سر و صدا دفنش کرده بودند .يه کاری تو يزد پيدا کرده بود ,اما يزد کجا ,جاده ساوه کجا؟
کوروش ! با خودت چیکار کردی پسر؟
تو مسجد, قاطی جماعت سياهپوش, همش تو اين فکر بودم که الان ميايی, درسته! خوش قول نبودی اما فقط همين يه دفعه,تو رو خدا همين يه دفعه, خوش قول باش!!
صدای گريه جماعت و نوحه آخونده بلنده ,اما من انگار کر شدم.هيچی نمی شنوم .خيره شدم به عکس تو که مجبورت کردم برای کارت شناسايی شرکت بگيری :پيراهن آبی و کراوات سياه !
آخرين دسته جماعت که از در مسجد رفتن بيرون ,اميد من هم باهاشون رفت, انگار همه وجودم کش اومد .
اون شب بارون اومد .بارون وسط تابستون .کی باورش ميشه ؟؟ زمينها که شسته شد چيزی ته دل من شکست.
کوروش ! با خودت چيکار کردی پسر ؟
